ترنم احساس

موجیم و وصل ما ازخود بریدن است ساحل بهانه است رفتن رسیدن است

                                              به نام زیبای زیباپسند

 سلامی دوباره به همه اونایی که توی ۲سال بسته بودن وبلاگ پیغام میذاشتن تو وب دوستام واسه شروعی دوباره.

و سلامی به وسعت دلهاشون به:

  • دکترهمایون شریک[استاد دانشگاه شریف]کسی که خدای ریاضیه وجواب همه سوال سختا رو ازمن میخواست.ممنون ازلطفتون و ۱سال حمایت تحصیلی.
  • دکترمهران بعد[پیشکسوت شیمی دانشگاههای شیراز]کسی که ۲ماهه باهاش اشنا شدم و در دانشگاهش طوری راحتم که تو دانشگاه خودم نیستم.یه دنیاتشکر بابت حمایت علمی که دارین ـخبر مهمو اینجامیدم ـــــــــــــــــــــــــــــ مقالمو چاپ کردم!!!!واست میارمش.
  • خانم آزاده هدایتی[معلم جوان دبیرستانم]کسی که هدف از درس خوندن رو بهم نشون داد وباصمیمیتی که داشت بیشترین وبهترین تاثیرگذار بود برام. 
  • خانم لیلا تاران[نمیدونم بگم معلم یا دوست]آدمی  که اززمان آشنایی تابه حال انگار پابه پای من داره دوران نوجوانی رو دوباره طی میکنه.میخوام اینجا بگم بی نظیری وبهترینی اما لطف کن دیگه بازنویسی کتاباتو نده به من.نفهمیدم دانشگاه برم یا کاراتو انجام بدم ـ آخه بازنویسی نبود کامل نویسیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  • آجیه خانم خودم مرضیه شاه حسینی[my close friend]کسی که زود دنیای مجردی رو ترک کرد ومنو باتموم دلتنگیام تنها گذاشت.بدون هنوز برام همونی و خبری که خواستم بدمت اینه که به زودی یه جشن عروسی افتادی.
  • اقای حمیدرضانوربخش[هم دانشگاهی ـ استاد ـمشاورجوان ـ....آقاخیلی زیادن!!!]کسی که خواه ناخواه ۳سال راهنمایم بود.امیدوارم امسال که فارغ التحصیل شدی به اون چیزی که شایستته برسی.واقعا که برام زحمت کشیدی.
  • آقای سید علی بخارایی[همکلاسی] نمیدونم چی چی باید بگم یه دنیا ممنونم ازهمه لطفت وتمام خوبیا و زیباییهایی که یه زندگی میتونه عرضه کنه رو برات آرزو میکنم. خدایاهواشو داشته باش واقعا آدم خوبیه به این حرفم ایمان دارم...
  • آقا اشکان[کنه ۲۰۳۰بدون آنتی ویرووس]دانشجو مهندسی برق باهنر.طفلی بعد ازچندسال درس خوندن واسه دولتی قبول شدن  جایی افتاد که....نه میگم: دانشگاش روبه رو بهشت زهراست وهیچ دختری تو دانشگاش نیست.به قول خودش خدا زدتش!!!!!!!!!!!!!!
  • آقاحامد[بزغاله صادراتی]این بچه پررو میشه داداش خانم تاران که امیرکبیرقبول شده امامیخواد انتقالی بگیره!!!
  • عشق خودم دایی گلم که خیییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوسش دارم
  • خانواده ام که تموم زندگیمن.وخداروشکر میکنم که تو همچین خونواده ای دارم ـ بخاطر اجتماعی و آزاد بزرگ کردنمه که الان اینم ـ بابا مامان ممنون
  • جلو جلو ازهمه آدمایی که ازاین به بعد باهامن ممنونم. خدایا تنهام نذار...........................
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 14:51  توسط بیگانه بادنیا  | 

.:: قدرت کلام ::.

.:: قدرت کلام ::.

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش

 قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه

 نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه

 بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را

 برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و


آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه

 مرد کور پر ازسکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را

 شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی

 آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیزخاص و مهمی نبود،من فقط نوشته

 شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت

 ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: 


امروز بهار است، ولی من قادر به دیدنش نیستم ...!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/22ساعت 11:0  توسط بیگانه بادنیا  | 

.:: ايراني ها در اون دنيا ::.

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه مي كنه كه: آخه خدا؟

اين چه وضعيه آخه؟ ما يه مشت ايروني داريم توي بهشت كه فكر ميكنن

اومدن خونه باباشون! به جاي لباس و رداي سفيد، همشون لباسهاي مارك دار

و آنچناني مي پوشن! اون بوق و كرناي من هم گم شده،

يكي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبري نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو كردم. امروز تميز مي كنم،

فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!

خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه بنده هاي من، و بهشت به

همه بنده هاي من تعلق داره. اين ها هم كه گفتي خيلي بد نيست!

برو يه زنگي به شيطان بزن تا بفهمي مشكل واقعي يعني چي!

جرييل زنگ ميزنه به شيطان لعنه الله . دو سه بار مي ره روي پيغامگير

تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب مي ده: جهنم. بفرماييد؟

جبرييل ميگه: آقا خيلي سرت شلوغه انگار!

شيطان آهي مي كشه ميگه: نگو كه دلم خونه. اين ايراني ها اشك منو

در آوردن به خدا! شب و روز برام نذاشتن! تا روم رو مي كنم اينطرف،

يه آتيشي دارن اون طرف به پا مي كنن! تا دو ماه پيش كه اينجا هر

روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!...حالا هم كه .... اي داد!!! آقا نكن!

جبرييل جان من برم... اينا دارن آتش جهنم رو خاموش مي كنن كه جاش

كولر گازي نصب كنن!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/13ساعت 16:25  توسط بیگانه بادنیا  | 

حوا تو مگر سیب را پوست

کندی خوردی

که دنیا اینگونه پوست ما را میکند

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/02ساعت 9:44  توسط بیگانه بادنیا  | 

زندگی رو نخواهیم فهمید اگه...

فراموش نکنیم که خیلی وقتا تو زندگی وقتی به در بسته ای میرسیم  و 100تا کلید تو دستامونه هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همون کلید اول باشه.شایدمجبور باشیم صبرکنیم و همه 100تا کلید رو امتحان کنیم تا یکی از اونا در رو باز کنه..گاهی اوقات کلید صدم کلیدیه که در رو بازمیکنه و شرطه رسیدن به این کلید امتحان 99کلید دیگه هست....یادمون باشه که زندگی رو هرگز نخواهیم فهمید اگه کلید صدم رو امتحان نکنیم فقط واسه که 99کلید قبلی جواب ندادن.!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/02ساعت 8:56  توسط بیگانه بادنیا  | 

الو,الو...سلام خدا

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ 

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ 

 

پس چرا کسی جواب نمیده؟ 

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ 

 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.  

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... 

 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم . 

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ 

 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ 

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا 

 

باهام حرف بزنه گریه میکنما... 

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ 

 

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ 

 

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. 

 

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد... 

 

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. 

 

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ... 

 

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... 

 

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/27ساعت 18:33  توسط بیگانه بادنیا  | 

واسه خودم و خودت

ز خر خوانان عالم هرکه رادیدم غمی دارد

دلا رو کن به مشروطی که آن هم عالمی دارد

ایام غمبار امتحانات بر عاشقان علم ودانش تسلیت باد......

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 21:44  توسط بیگانه بادنیا  | 

حرفی ازجنس زمان نشنیدم!

من که از بازترین پنجره بامردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود٬ کسی بادیدن یک باغچه مجذوب نشد

کسی زاغچه ای را سریک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد

وقتی میبینم حوری ـ دخترهمسایه ـ پای کمیاب ترین ناروان روی زمین فقه میخواند... 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 21:26  توسط بیگانه بادنیا  | 

شعری متفاوت از آدمی متفاوت

رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
باتو، دریا با من مهربانی می کند
باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو، من با بهار می رویم
باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
باتو، من در هر شکوفه می شکفم
باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
باتو، من در روح طبیعت پنهانم
باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو، من با بهار می میرم
بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.

دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/24ساعت 9:35  توسط بیگانه بادنیا  | 

هی تو

هی تو!عاقبت خود را به خاطر داشته باش

اکنون قوی و تندرست هستی و مملو از جاه طلبی و غره ازموفقیت هایت اما همه ی موفقیت هایت سایه ای گذرا بیش نیستند.

به خاطر داشته باش که ازخاک برآمده ای وبه خاک خواهی شد.زکارخود

اکنون سالم وزیباهستی مملو ازانرژی ومغرور ازکارخود اما تمامی لذتهایت سایه ای گذرا بیش نیستند.

به خاطرداشته باش که زندگی تو نفس خداوند است که هرزمان مرگ تورا ترک خواهد گفت.

اکنون زندگیت برروی زمین استوار و پابرجاست اما به زودی ازهم فروخواهد پاشید وپیکرت تبدیل به خاک خواهد شد.

هی تو! عاقبت خودرا به خاطر داشته باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/22ساعت 22:40  توسط بیگانه بادنیا  | 

Hey u!!!yad begir

در پي درخواست وزير آموزش و پرورش براي جداسازي كتاب درسي دختران و پسران ،‌ داستان دهقان فداكار در كتاب درسي دختران

به صغراي فداكار تبديل شد

داستان جديد
...
صغرا خانم فداکار

صغرا خانم فداکار خیلی ناراحت شد اول خواست پیراهنش را در بیاورد به چوبدستی اش
ببندد به و آتش بزند، بعد یادش آمد که لخت می شود و اگر چشم مسافران نامحرم
به او بیفتد، خدا او را با چوبدستی اش در آتش جهنم می اندازد. بعد خواست چادرش
را استفاده کند که یاد موهایش افتاد. سپس متوجه شد لازم نیست مثل مردها به هر
بهانه ای لخت بشود، او زن است و خدا به او عقل داده لذا نفت فانوسش را ریخت روی
چوبدستی اش و آن را آتش زد و چون دویدن برای زن بد است سلانه سلانه به طرف قطار
رفت اما دیگر دیر شده بود و قطار با سنگ ها برخورد کرد و همه ی مسافران شهید
شدند اما صغرای فداکار دین و اعتقادش را زیر پا نگذاشت.

انا لله و انا الیه راجعون
+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/18ساعت 16:55  توسط بیگانه بادنیا  | 

اعتقادتان را چند میفروشید؟

 

 

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!

می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...

گذشت و به مقصد رسیدیم . موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم بابت چی ؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم . با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم . فردا خدمت می رسیم!

تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد . من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم!!

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/18ساعت 16:9  توسط بیگانه بادنیا  | 

. . .

زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند.

گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو

محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم

محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این

عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج

سلیمان رو بردارم بندازم تو دریا. باد که مسخر سلیمان

بود پیام رو به گوش سلیمان رسوند. حضرت تبسمی کرد و

فرمود اون گنجشک ها رو بیارید پیش من. آوردند.سلیمان به

گنجشک نر گفت خوب ادعاتو اجرا کن بینم. گفت من چنین

قدرتی ندارم. سلیمان گفت پس الان به همسرت گفتی؟ گفت خوب

شوهر گاهی جلو همسرش کلاس میاد یه خالی ای می بنده. عاشق

که ملامت نمیشه. من عاشقم. یه چی گفتم ولی یا نبی الله واقعا

دوسش دارم. این به ما محل نمیذاره. حضرت به گنجشک ماده

گفت اینکه به تو اظهار محبت میکنه چرا محلش نمیدی؟ گفت یا

نبی الله چون دروغ میگه هم منو دوست داره هم یه گنجشک دیگه

رو. مگه تو یک دل چند تا محبت جا میگیره؟ این کلام در دل

جناب سلیمان چنان اثری گذاشت که تا چهل روز گریه می کرد

و فقط یک دعا می کرد. می گفت:

الهی دل سلیمان رو از محبت غیر خودت خالی کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 17:10  توسط بیگانه بادنیا  | 

تو بگو:

...................................................

به جای نقطه چین شما بنویس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 1:20  توسط بیگانه بادنیا  | 

فقط خدا از دلم با خبره ...

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟

جایی که میری مردمی داره که می شکنتت ، غصه نخوری من همه جا باهاتم .

تو تنها نیستی...

تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری

قلب میزارم که جا بدی

اشک میدم که همراهیت کنه

و مرگ که بدونی بر میگردی پیشم ...

 

خدایا شکرت بخاطر داده و نداده هایتتتتتتتتت

خدا جونم تنهام نذار که طاقت تنهایی رو اصلا ندارم فقط تویی همدمم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 16:50  توسط بیگانه بادنیا  | 

شهر هرت کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب.

 
- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر  رو مي شناسن.
 
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..
 
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
 
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
 
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
 
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.
 
- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
 
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن.
 
- شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن.
 
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
 
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم  ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم..
 
- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
 
- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.
 
- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
 
- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ....
 
- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
 
- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن..
 
- شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده...
 
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
 
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
 
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جايي است كه ...........
 
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست
شما چی فکر میکنین؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 16:43  توسط بیگانه بادنیا  | 

داستانی از پائولو کوئیلو:

من از اون آدما هستم که کتاب زیاد می خونم ولی هر کتابی فقط یک بار  نمی دونم بده یا خوب اما تنها کتابی رو که 3 بار خوندم داستان بریدا بود! البته بعضی از کتابای کوئیلو رو جا داره تا پنج بار هم خوانده شوند مثل کیمیاگر! اتفاقات این روز ها و این ماه های اخیر زندگیم من رو خیلی یاد داستان بریدا می اندازه گفتم براتون تعریف کنم و نظرتون رو بپرسم حتماً حتماً در آخر نظر بدید. 

بریدا داستان دختریه که می خواد جادوگر بشه (البته منظور از جادوگر به دست آوردن یک

سری کرامات ویژه هستش ) هرکس که به مرحله ی آخر راهی که بریدا توی اون قدم گذاشته بود می رسید می تونست هاله ای که روسر هر آدمی وجود داره ببینه (آخه عقیده ی آدمای این مسلک اینه که هر آدمی رو سرش یه هاله داره و فقط یه نفر تو این دنیا هست که هالش شبیه هاله ی ماست که اون جفت واقعیه ماست! که خوشبختی ما باون تضمینه اما اینطورم نیست که اگه با کس دیگه ای ازدواج کنی بدبخت می شی اما خب خوشبختیت دیگه دچار ریسک می شه!)القصه : بریدا یه نامزد داشت که عاشق هم بودند و تمام سختی های راهی که در اون قدم گذاشته بود رو با همراهی و کمک های این نامزد مهربان پشت سر گذاشت کم تر کسی می تونست به مرحله ی آخر برسه اما بریدا بلاخره تونست در مرحله ی ما قبل آخر یک استاد خانم داشت یک خانم مسن که چون هاله رو تا حالا روی سر هیچ کس ندبده بود ازدواج نکرده بود! مرحله ی آخر استاد بریدا مردی بود که حدود 20 سال از بریدا بزرگ تر بود مردی بداخلاق که از هر صد نفر یک نفر را به شاگردی می پذیرفت که این بار از میان چندین نفر در کمال حیرت بریدا رو پذیرفت! بریدا خوشحال بود چون مطمئن بود در پایان حتماً هاله ی خودش رو روی سر نامزدش هم می بینه هیچ کس جز نامزدش امکان نداشت جفت واقعیش باشه! خلاصه روز آخر رسید مراسم خاصی انجام شد بریدا چشم هاش و بسته بود تا استاد اوراد خاصی رو بخونه بعد مقام استادی به بریدا هم اعطا بشه وقتی اجازه پیدا کرد چشماش و باز کنه بدون شک و معطلی به سمت نامزدش برگشت و چشم هاش و رو به سوی اون باز کرد....اما نه باور نمی کرد هاله ی نامزدش با هالهی بریدا متفاوت بود اما میان اون جمع یک نفر هالش شبیه هاله ی بریدا بود و اون کسی نبود جز استاد بداخلاقش!!! استاد از اول هاله رو روسر بریدا دیده بود که اون رو به شاگردی قبول کرده بود...

استاد سال ها بود که عاشق یک نفر دیگه بود همون خانم مسنی که استاد مرحله ی قبل بریدا بود اما چون هاله رو روی سر هم ندیده بودند از هم جدا شده بودندوبه ازدواج باهم راضی نشده بودند!

اما بریدا عشق را انتخاب کرد  بله برای بریدا زندگی با عشقی که بین او و نامزدش بود همان خوشبختی بود...


حالا سوال من از شما دوستان خوب شما اگه جای بریدا بودید کدوم رو انتخاب می کردید؟ زندگی با کسی که عاشق هم بودید (که البته معلوم نبود در آینده چه پیش آید خوشبختی یا شکست ) یا زندگی باکسی که جفت ازلی  شما بوده و خوشبختی با اون رو خدا تضمین کرده بود؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 16:41  توسط بیگانه بادنیا  | 

خسته شدم از نفس کشیدن در زندان تائنیث!

کافیست داغ موءنث بودن بر پیشانی ات باشد دیگر محکوم به حبس ابد خواهی شد با اعمال شاقه!

محبوس می شوی در زندان عقیده و دین و آداب و رسوم...به جرم موئنث بودن دست و پایت را با طناب های ترس اینقدر محکم می بندند که گاهی راه رفتن هم فراموشت می شود...

تا موئنث نباشی معنی ترس را نمی فهمی...معنی زندان را ...ومعنی نگاه هایی که به صورتت سیلی می زند

تا موئنث نباشی معنی اسارت را نمی فهمی اسارت در افکار مریض آدم های اطرافت...

موءنث که باشی همیشه یک زندان بان خواهی داشت نامش فرقی نمی کند برادر باشد یا پدر و یا همسر مهم این است که تو چه هیئت بخواهی بروی چه پارتی باید حکم خروجت را او امضا کند!

موئنث که باشی می فهمی نگاه هرزه چه طعمی دارد فرقی نمی کند با چادر و مقنعه باشی یا با مانتو و بی حجاب نگاه مسمومشان را به خوردت می دهند!

موئنث که باشی شب های خیابان ها برایت معنی دیگری دارد کافیست هوا تاریک شود فرقی نمی کند با حجاب باشی یا بی حجاب حتی اگر گونی هم به سرت کشیده باشی بی شرمانه جلوی پایت بوق می زنند و به جای آنها که وقاحت را مدت هاست از رو برده اند تو خجالت می کشی چون تو یک موئنثی!

موئنث که باشی پیاده و سواره بودنت تفاوت چندانی ندارد پیاده باشی مزاحم داری پشت فرمان هم باشی مزاحم داری!

موئنث که باشی فقط دیه و سهم الارثت نصف نیست تمام سهمت از دنیا نصف که نه هیچ می شود!

عاشقت می شوند و اگر نه بگویی محکوم به خیانت می شوی عاشق می شوی و اگر به تو خیانت شود نامش خیانت نیست اقتضای ذات مردانه است مذکرها می توانند چندین نفر را داشته باشند این حق مسلمشان هست نه اشتباه نکن انها خیانت نمی کنند!

موئنث که باشی معنی غرق شدن را خوب می فهمی بارها و بارها در اقیانوس تنهایی غرق می شوی و جالب است که دست و پا میزنی که ازین غرق شدن نجاتت دهند تا دوباره زندانی ات کنند!موئنث که باشی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 16:38  توسط بیگانه بادنیا  | 

شریعتی میگه:

زن عشق می



کارد و کینه درو می کند… دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر… می تواند




تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی… برای ازدواجش ــ در



هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی



ازدواج کنی…در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو…او کتک می خورد و تو محاکمه نمی



شوی… او می زاید و تو

برای فرزندش نام انتخاب می کنی… او درد می کشد و تو نگرانی که



کودک دختر نباشد… او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی… او مادر



می شود و همه جا می پرسند نام پدر…. و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می



شود؛ پیر می شود و میمیرد… و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که



در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در



قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد



سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل



او زنده می کند…و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 16:29  توسط بیگانه بادنیا  | 

we wonْ t live to know what life truly is if we  hate all the red roses just because one of them has scratched us once when we tried to pick it as a child

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 15:27  توسط بیگانه بادنیا  | 

مطالب قدیمی‌تر